خرید بک لینک
باران-برگ بازگشت به باغهای معلق بابل...       ... مثل برگشتن به خانه ی پدری ست. زیر سکوت درخت گلابی و خاطرات آتش همیشه سوزان تنور زن عمو فرخ.مثل وقتی که نیمه شب از راه می رسی. به روستای ییلاقی دورافتاده ای و درب حیاط و درب خانه را باز میکنی و بعد, انگار برای همیشه آنها را پشت سرت میبندی. و با این کارت, دنیا را با تمام خوبیها و بدیهایش, دنیا را با تمام آدمها و آمد و شدهایش میگذاری بمانند آنور دیوار. آمدی که آرام بگیری میان این چهار دیواری پر از خاطره. آمدی که سکوت, دست بر شانادامه مطلب

برچسب: نویسنده: محمد کریمی‌پور تاريخ: جمعه 20 شهريور 1405 ساعت: 13:00

باران-برگ امان از فراموشی ناگزیر...  نوشته: آخر چطور فراموش کنم که در حقم چکار کرده؟ چطور ببخشمش سیمین؟برایش مینویسم: نیاز به هیچ تلاشی نیست. نه برای فراموشی, نه برای بخشیدن. فقط کافیست که هیچ کاری نکنی. که بگذاری همه چیز همانطور که خودش آمده, خودش هم برود. آنوقت یک روز به خودت می آیی و میبینی یکجوری همه چیز را به خاطره ها سپرده ای که انگار هیچکدامشان, هیچوقت نبوده اند. لحظاتی میشود که مینشینی و سعی میکنی که چیزی را به خاطر بیاوری. بد و خوبش هم فرقی نمیکند. خاطره ای, نقل قولادامه مطلب

برچسب: نویسنده: محمد کریمی‌پور تاريخ: جمعه 20 شهريور 1405 ساعت: 13:00

تمام شب... تمام شب, بی وقفه, مدام, پشت سر هم توی گوشم تکرار می شوند: " ...پس همونجا بمون" , " معلومه که نمی کنم..." چطور؟ چطور می شود جملاتی را که نیمه شب قلبت را از سینه ات کشیده اند بیرون و از بالای یک ساختمان پنج طبقه پرتش کرده اند پایین تا لشکریان مغول با اسبهای زخم خورده شان, هزار هزار, بی رحمانه بر آن بتازند تا چیزی از آن بر زمین باقی نماند, از یاد برد؟؟؟ چقدر باید کسی را دوست داشت برای از یاد بردن و به فراموشی سپردن این جملات؟ چقدر؟؟؟

برچسب: نویسنده: محمد کریمی‌پور تاريخ: جمعه 20 شهريور 1405 ساعت: 13:00

مریم که بار طاقت فرسای هستی بر شانه هایش سنگینی میکرد, زیر لب با غمگینی زمزمه کرد" من که سرتاسر خموشم, مستِ بی اندازه نوشم, از کجا جویم ترا..." و خداوند پاسخ داد" من در همه ی مکانها هستم, هر جا که بخوانی مرا" پس مریم او را با تضرع به متبرکترین نامها خواند و اینگونه بود که عیسی شکل گرفت تا در جلجتا بر صلیبش بیاویزند تا مریمی دیگر خداوند را با تضرع, به نام بخواند... و بر هیچکس پوشیده نیست که خداوند _ اگر بخواهد_ برترین مکرکنندگان است...

برچسب: نویسنده: محمد کریمی‌پور تاريخ: جمعه 20 شهريور 1405 ساعت: 13:00

باران-برگ تو نیستی که ببینی...  لنا آندرشون در آخرین خط کتاب تصرف عدوانی درباره استر مینویسد: "در رابطه اش با هوگو, چیز دیگری برای فهمیدن وجود نداشت."دلم میخواست این جمله را در کمال آسودگی و قرار, درست همین حالا, درباره ی خودم و زندگی مینوشتم. اما حقیقت اینست که هنوز خیلی چیزها مانده که باید حالیم کند. که باید حالیش کنم. حقیقت اینست که حالاحالاها با همدیگر کار داریم. کارهای بی شمار...و اینطور آینده را دیدن, این بینش رها شده در خلاء, آنهم میان این حجم از ناامیدی و بهت, خسته تادامه مطلب

برچسب: نویسنده: محمد کریمی‌پور تاريخ: جمعه 20 شهريور 1405 ساعت: 13:00

باران-برگ مرا به باد سپردی... همینجا, روی همین ایوان, شبی بود که ناامیدترین آدم دنیا بودم, شبی بود که خوشبخت ترین...همینجا, روی همین ایوان, نشسته بودی روی مبل چوبی قدیمی و مسواکت را در هوا تکان میدادی که بلند شدی و ناگهان لبهام را بوسیدی...همینجا, روی همین ایوان, از ترس و ناامیدی و لذت و عشق پر شدم و خالی...از دستهاش که لاک صورتی خودم را داشت عکس گرفتم و برایت فرستادم...همینجا, روی همین ایوان, با درد بدرقه اش کردم, درد همراه هق هق و فریاد و بهت و بی قراری...و حالا, چقدر از کادامه مطلب

برچسب: نویسنده: محمد کریمی‌پور تاريخ: جمعه 20 شهريور 1405 ساعت: 13:00

باران-برگ قرمه سبزی با طعم گریه... اسمش که میاد قلبم تیر میکشه...مامان این جمله را همیشه برای بیماری سرطان میگفت. آخرش هم, خودش با سرطان رفت. تا آخرین لحظه دوام آوردم.تا آخرین لحظه بهش نگفتم بیماریش چیست. هر چند میدانم که خودش خوب میدانست. وگرنه قلبش آنهمه تیر نمیکشید توی روزهای آخر...برای من مرگ همین حکم را دارد. اسمش که می آید قلبم...آدمیزاد تا قبلش برایم قابل درک است, ملموس است, فهمیدنیست. اما بعدش, یکهو, به قول حسین پناهی میشود شاخه اناری که دستم بهش نمیرسد. حالا هر چقدرادامه مطلب

برچسب: نویسنده: محمد کریمی‌پور تاريخ: جمعه 20 شهريور 1405 ساعت: 13:00

همینجا, روی همین ایوان, شبی بود که ناامیدترین آدم دنیا بودم, شبی بود که خوشبخت ترین...همینجا, روی همین ایوان, نشسته بودی روی مبل چوبی قدیمی و مسواکت را در هوا تکان میدادی که بلند شدی و ناگهان لبهام راادامه مطلب

برچسب: نویسنده: محمد کریمی‌پور تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 18:51

اسمش که میاد قلبم تیر میکشه...مامان این جمله را همیشه برای بیماری سرطان میگفت. آخرش هم, خودش با سرطان رفت. تا آخرین لحظه دوام آوردم.تا آخرین لحظه بهش نگفتم بیماریش چیست. هر چند میدانم که خودش خوب میداادامه مطلب

برچسب: نویسنده: محمد کریمی‌پور تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 18:51

تمام شب... تمام شب, بی وقفه, مدام, پشت سر هم توی گوشم تکرار می شوند: " ...پس همونجا بمون" , " معلومه که نمی کنم..."

چطور؟ چطور می شود جملاتی را که نیمه شب قلبت را از سینه ات کشیده اند بیرون و از بالای یک ساختمان پنج طبقه پرتش کرده اند پایین تا لشکریان مغول با اسبهای زخم خورده شان, هزار هزار, بی رحمانه بر آن بتازند تا چیزی از آن بر زمین باقی نماند, از یاد برد؟؟؟

چقدر باید کسی را دوست داشت برای از یاد بردن و به فراموشی سپردن این جملات؟ چقدر؟؟؟

برچسب: نویسنده: محمد کریمی‌پور تاريخ: سه شنبه 21 خرداد 1398 ساعت: 23:14

_ پس چرا اینا رو بهش نمیگی؟

_چون هر بار که چیزی تو این مایه ها بهش گفتم ازم بیشتر فاصله گرفت...

برچسب: نویسنده: محمد کریمی‌پور تاريخ: سه شنبه 21 خرداد 1398 ساعت: 23:14

برایم نوشته: بدون تو و مهربونیات نمیتونم زندگی کنم سیمین...

میخواستم برایش بنویسم: پس اینهمه وقت؟؟؟

اما یادم آمد که رسالت من گذشتن بود. گذشتن برای عشق

و سکوت کردم

سکوت کردم

سکوت کردم...

برچسب: نویسنده: محمد کریمی‌پور تاريخ: سه شنبه 21 خرداد 1398 ساعت: 23:14

مریم که بار طاقت فرسای هستی بر شانه هایش سنگینی میکرد, زیر لب با غمگینی زمزمه کرد" من که سرتاسر خموشم, مستِ بی اندازه نوشم, از کجا جویم ترا..."

و خداوند پاسخ داد" من در همه ی مکانها هستم, هر جا که بخوانی مرا"

پس مریم او را با تضرع به متبرکترین نامها خواند و اینگونه بود که عیسی شکل گرفت تا در جلجتا بر صلیبش بیاویزند تا مریمی دیگر خداوند را با تضرع, به نام بخواند...

و بر هیچکس پوشیده نیست که خداوند _ اگر بخواهد_ برترین مکرکنندگان است...

برچسب: نویسنده: محمد کریمی‌پور تاريخ: سه شنبه 21 خرداد 1398 ساعت: 23:14

لنا آندرشون در آخرین خط کتاب تصرف عدوانی درباره استر مینویسد: "در رابطه اش با هوگو, چیز دیگری برای فهمیدن وجود نداشت."دلم میخواست این جمله را در کمال آسودگی و قرار, درست همین حالا, درباره ی خودم و زادامه مطلب

برچسب: نویسنده: محمد کریمی‌پور تاريخ: سه شنبه 21 خرداد 1398 ساعت: 23:14

یک ساااال گذشت

یک سااااال تمااام...

برچسب: نویسنده: محمد کریمی‌پور تاريخ: يکشنبه 28 بهمن 1397 ساعت: 8:31

صفحه بندی