نوشته: آخر چطور فراموش کنم که در حقم چکار کرده؟ چطور ببخشمش سیمین؟
برایش مینویسم: نیاز به هیچ تلاشی نیست. نه برای فراموشی, نه برای بخشیدن. فقط کافیست که هیچ کاری نکنی. که بگذاری همه چیز همانطور که خودش آمده, خودش هم برود. آنوقت یک روز به خودت می آیی و میبینی یکجوری همه چیز را به خاطره ها سپرده ای که انگار هیچکدامشان, هیچوقت نبوده اند. لحظاتی میشود که مینشینی و سعی میکنی که چیزی را به خاطر بیاوری. بد و خوبش هم فرقی نمیکند. خاطره ای, نقل قولی, اتفاقی... اما همه چیز آنقدر پیش پا افتاده و مضحک است که خودت هم باورت نمیشود. همه چیزِ گذشته, حادثه ای ست که دیگر تمام شده و رفته پی کارش. درست مثل فنجان چایی که صبح خورده ای یا مثلا لباسی که یک روز تمام دنبالش چرخیده ای که مناسب مهمانی پریشبت باشد...
میگوید: یعنی به همین راحتی؟
مینویسم: حتی از این هم راحت تر...
بعد دراز میکشم. چشمانم را میبندم و مثل خیلی از وقتها به تو فکر میکنم. به نی نی چشمهات وقتی که نگاهم میکردی. به غم ها و شادیهای توی صدات وقتی که صدایم میزدی. به قدرت دستهات و تپشهای قلبت وقتی که در آغوشت خودم را رها میکردم. به تمام جاهایی که رفته بودیم و قرارمان بود تا برویم. به حرفهات, به حرفهات, به حرفهات...
بعد با خودم حساب میکنم. حساب میکنم که دقیقا چند سال... چند سال و چندماه و چند روز است که رفته ای. که دیگر ترا ندارم...
اما چشمانم را که باز میکنم دیگر چیزی به خاطر نمی آورم. شاید تو همان فنجان گل سرخی مامان باشی که چهار سال و سه ماه و هفت روز پیش کوباندمت به کف آشپزخانه. شاید تو آخرین خورشت قیمه ای باشی که با مامان خوردم, درست توی ظهر ابری دو سال و یازده ماه و بیست و شش روز قبل...
شاید...
برچسب:
نویسنده: محمد کریمیپور