بازگشت به باغهای معلق بابل - تاریخ: 1405/6/20 ساعت: 13:00
باران-برگ بازگشت به باغهای معلق بابل...       ... مثل برگشتن به خانه ی پدری ست. زیر سکوت درخت گلابی و خاطرات آتش همیشه سوزان تنور زن عمو فرخ.مثل وقتی که نیمه شب از راه می رسی. به روستای ییلاقی دورافتاده ای و درب حیاط و درب خانه را باز میکنی و بعد, انگار برای همیشه آنها را پشت سرت میبندی. و با این کا...
امان از فراموشی ناگزیر - تاریخ: 1405/6/20 ساعت: 13:00
باران-برگ امان از فراموشی ناگزیر...  نوشته: آخر چطور فراموش کنم که در حقم چکار کرده؟ چطور ببخشمش سیمین؟برایش مینویسم: نیاز به هیچ تلاشی نیست. نه برای فراموشی, نه برای بخشیدن. فقط کافیست که هیچ کاری نکنی. که بگذاری همه چیز همانطور که خودش آمده, خودش هم برود. آنوقت یک روز به خودت می آیی و میبینی یکجور...
یادش مرا فراموش - تاریخ: 1405/6/20 ساعت: 13:00
تمام شب... تمام شب, بی وقفه, مدام, پشت سر هم توی گوشم تکرار می شوند: " ...پس همونجا بمون" , " معلومه که نمی کنم..." چطور؟ چطور می شود جملاتی را که نیمه شب قلبت را از سینه ات کشیده اند بیرون و از بالای یک ساختمان پنج طبقه پرتش کرده اند پایین تا لشکریان مغول با اسبهای زخم خورده شان, هزار هزار, بی رحما...
اختلال نافرمانی مقابله ای - تاریخ: 1405/6/20 ساعت: 13:00
مریم که بار طاقت فرسای هستی بر شانه هایش سنگینی میکرد, زیر لب با غمگینی زمزمه کرد" من که سرتاسر خموشم, مستِ بی اندازه نوشم, از کجا جویم ترا..." و خداوند پاسخ داد" من در همه ی مکانها هستم, هر جا که بخوانی مرا" پس مریم او را با تضرع به متبرکترین نامها خواند و اینگونه بود که عیسی شکل گرفت تا در جلجتا ب...
تو نیستی که ببینی - تاریخ: 1405/6/20 ساعت: 13:00
باران-برگ تو نیستی که ببینی...  لنا آندرشون در آخرین خط کتاب تصرف عدوانی درباره استر مینویسد: "در رابطه اش با هوگو, چیز دیگری برای فهمیدن وجود نداشت."دلم میخواست این جمله را در کمال آسودگی و قرار, درست همین حالا, درباره ی خودم و زندگی مینوشتم. اما حقیقت اینست که هنوز خیلی چیزها مانده که باید حالیم ک...
مرا به باد سپردی - تاریخ: 1405/6/20 ساعت: 13:00
باران-برگ مرا به باد سپردی... همینجا, روی همین ایوان, شبی بود که ناامیدترین آدم دنیا بودم, شبی بود که خوشبخت ترین...همینجا, روی همین ایوان, نشسته بودی روی مبل چوبی قدیمی و مسواکت را در هوا تکان میدادی که بلند شدی و ناگهان لبهام را بوسیدی...همینجا, روی همین ایوان, از ترس و ناامیدی و لذت و عشق پر شدم ...
قرمه سبزی با طعم گریه - تاریخ: 1405/6/20 ساعت: 13:00
باران-برگ قرمه سبزی با طعم گریه... اسمش که میاد قلبم تیر میکشه...مامان این جمله را همیشه برای بیماری سرطان میگفت. آخرش هم, خودش با سرطان رفت. تا آخرین لحظه دوام آوردم.تا آخرین لحظه بهش نگفتم بیماریش چیست. هر چند میدانم که خودش خوب میدانست. وگرنه قلبش آنهمه تیر نمیکشید توی روزهای آخر...برای من مرگ هم...
مرا به باد سپردی... - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:51
همینجا, روی همین ایوان, شبی بود که ناامیدترین آدم دنیا بودم, شبی بود که خوشبخت ترین...همینجا, روی همین ایوان, نشسته بودی روی مبل چوبی قدیمی و مسواکت را در هوا تکان میدادی که بلند شدی و ناگهان لبهام را
قرمه سبزی با طعم گریه... - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:51
اسمش که میاد قلبم تیر میکشه...مامان این جمله را همیشه برای بیماری سرطان میگفت. آخرش هم, خودش با سرطان رفت. تا آخرین لحظه دوام آوردم.تا آخرین لحظه بهش نگفتم بیماریش چیست. هر چند میدانم که خودش خوب میدا
یادش مرا فراموش... - تاریخ: 1398/3/21 ساعت: 23:14
تمام شب... تمام شب, بی وقفه, مدام, پشت سر هم توی گوشم تکرار می شوند: " ...پس همونجا بمون" , " معلومه که نمی کنم..."چطور؟ چطور می شود جملاتی را که نیمه شب قلبت را از سینه ات کشیده اند بیرون و از بالای یک ساختمان پنج طبقه پرتش کرده اند پایین تا لشکریان مغول با اسبهای زخم خورده شان, هزار هزار, بی رحمان...
خفقان ناخواسته... - تاریخ: 1398/3/21 ساعت: 23:14
_ پس چرا اینا رو بهش نمیگی؟_چون هر بار که چیزی تو این مایه ها بهش گفتم ازم بیشتر فاصله گرفت...
گذشتن و رفتن پیوسته... - تاریخ: 1398/3/21 ساعت: 23:14
برایم نوشته: بدون تو و مهربونیات نمیتونم زندگی کنم سیمین...میخواستم برایش بنویسم: پس اینهمه وقت؟؟؟اما یادم آمد که رسالت من گذشتن بود. گذشتن برای عشقو سکوت کردمسکوت کردمسکوت کردم...
اختلال نافرمانی مقابله ای... - تاریخ: 1398/3/21 ساعت: 23:14
مریم که بار طاقت فرسای هستی بر شانه هایش سنگینی میکرد, زیر لب با غمگینی زمزمه کرد" من که سرتاسر خموشم, مستِ بی اندازه نوشم, از کجا جویم ترا..."و خداوند پاسخ داد" من در همه ی مکانها هستم, هر جا که بخوانی مرا"پس مریم او را با تضرع به متبرکترین نامها خواند و اینگونه بود که عیسی شکل گرفت تا در جلجتا بر ...
تو نیستی که ببینی... - تاریخ: 1398/3/21 ساعت: 23:14
لنا آندرشون در آخرین خط کتاب تصرف عدوانی درباره استر مینویسد: "در رابطه اش با هوگو, چیز دیگری برای فهمیدن وجود نداشت."دلم میخواست این جمله را در کمال آسودگی و قرار, درست همین حالا, درباره ی خودم و ز
درد، عنوانی ندارد جز خودش... - تاریخ: 1397/11/28 ساعت: 8:31
یک ساااال گذشت یک سااااال تمااام...
بازگشت به باغهای معلق بابل... - تاریخ: 1397/11/28 ساعت: 8:31
... مثل برگشتن به خانه ی پدری ست. زیر سکوت درخت گلابی و خاطرات آتش همیشه سوزان تنور زن عمو فرخ.مثل وقتی که نیمه شب از راه می رسی. به روستای ییلاقی دورافتاده ای و درب حیاط و درب خانه را باز میکن
امان از فراموشی ناگزیر... - تاریخ: 1397/11/28 ساعت: 8:31
نوشته: آخر چطور فراموش کنم که در حقم چکار کرده؟ چطور ببخشمش سیمین؟برایش مینویسم: نیاز به هیچ تلاشی نیست. نه برای فراموشی, نه برای بخشیدن. فقط کافیست که هیچ کاری نکنی. که بگذاری همه چیز همانطور که خو