خرید بک لینک

باران-برگ

مرا به باد سپردی...

همینجا, روی همین ایوان, شبی بود که ناامیدترین آدم دنیا بودم, شبی بود که خوشبخت ترین...

همینجا, روی همین ایوان, نشسته بودی روی مبل چوبی قدیمی و مسواکت را در هوا تکان میدادی که بلند شدی و ناگهان لبهام را بوسیدی...

همینجا, روی همین ایوان, از ترس و ناامیدی و لذت و عشق پر شدم و خالی...

از دستهاش که لاک صورتی خودم را داشت عکس گرفتم و برایت فرستادم...

همینجا, روی همین ایوان, با درد بدرقه اش کردم, درد همراه هق هق و فریاد و بهت و بی قراری...

و حالا, چقدر از کدام خاطره ام گذشته که نه ملولیشان به یادم مانده نه شادیشان؟

چقدر از کدام خاطره گذشته که انگار ایستاده ام روی نقطه ی آخر دنیا

و باد, باد مسافر, غمگینانه توی گوشم میخواند:" این_ جا و این_ ها چیزی برایت ندارند, هیچ چیییززز..."

و دستش را دراز میکند سمت من...

منی که نشسته ام روی این مبل چوبی قدیمی آبی و سیگارم را میتکانم توی زیر سیگاری...

چقدر از کدام خاطره ی با تو بودن میگذرد که اینقدر دور ایستاده ای از من؟؟؟

نه صدای باران می آید, نه خنده های تو.

و دستم را دراز میکنم سمت باد, باد مسافر تا رهایم کند در دنیا

دنیایی که توش همه چیز سر جای خودش ایستاده الا من...

برچسب: نویسنده: محمد کریمی‌پور تاريخ: جمعه 20 شهريور 1405 ساعت: 13:00

صفحه بندی